وقتی حسین(ع)
مصحف کوچش را
درودن رحل دستانش گرفت
تا با صوت خوشش آیه ی جهاد بخواند
تیری سیاه چوب
مته وار،
صفحه ی نازکش را
پاره کرد
واژه
واژه
خون چکید
بر رحل حسین.
حسین(ع) آن روز
به رشته ی تحریر در آورد
کتاب هدایت جهانیان را


برچسب‌ها: احمد سوسرایی
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 18:24  توسط وحيده افضلي  | 
زره پوشيده از قنداقه، بي شمشير مي آيد
شجاعت ارث اين قوم است، مثل شير مي آيد
 
به روي دست بابا آسمان ها را نشان كرده
چقدر آبي به اين چشمان بي تقصير مي آيد!
 
زبانش كودكانه است و نمي فهمم چه مي گويد
ولي مي خوانم از چشمش كه با تكبير مي آيد
 
به چيزي لب نزد جز آه از لطف ستم، اما
نمي دانم چرا از دست دنيا سير مي آيد!
 
جهاني را شفاعت ميكند با قطره ي اشكي
كه از چشمش تو گويي آيه ي تطهير مي آيد
 
الهي بشكند دست كماندار تو اي صياد
كه آهو برَه اي شش ماهه در نخجير مي آيد
 
چه زخمی خورده آیا بر کجای طفل شش ماهه!؟
كه با خون دارد از اين زخم بوي شير مي آيد!
مربع
بخواب اي كودكم، لالا...، كه سيرابت كند دشمن
بخواب اي كودكم، لالا...، كه دارد تير مي آيد


برچسب‌ها: علی فردوسی
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 18:21  توسط وحيده افضلي  | 

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است

يعني تمام شعرم اسير دو راهي است

 

این واژه های تب زده غرق تلاطم اند

در های و هوی تشنگی و العطش گم اند

 

باید ز هرم آه دلی شعله ور کنیم

با چلچراغ اشک شبی را سحر کنیم

 

باید دخیل دل به پر جبرئیل بست

آری به قلب معرکه باید سفر کنیم

 

پس از کدام حادثه باید شروع کرد

پس از کدام واقعه صرف نظر کنیم

 

ميدان پر از صداي کف و طبل و هلهله است

خيمه اسیر شیون و آشوب و ولوله است

 

آرام دیده‌ي تری از دست می رود

صبر و قرار مادری از دست می رود

 

بی‌تاب می شود ز تلظی اصغرش

با دیدن کبودی لب های پرپرش

 

در مشک های تشنه نَمی هم نمانده است

آبی به غیر اشک دمادم نمانده است

 

این اشکهای سر زده خواهی نخواهی است

بانوی دل شکسته اسیر دو راهی است

 

ماتم گرفته کودکش آخر چه می‌شود

لب‌های خشک سوره‌ي کوثر چه می‌شود

 

یک جرعه آب گرچه دگر در خیام نیست

او را توان خواهش آب از امام نیست

 

با دست عمه هر گرهی باز می شود

قلب علی هوائیِ پرواز می شود

 

تا عرش دست های پدر پر کشیده تا ...

تا قلّه‌ي های عشق و شهادت رسیده تا ـ

 

ـ محشر به پا کند همه جا با صدای خود

این بار با صدای رجز گریه های خود

 

اما سپاه کوفه جوابش شنيدني است

تصوير آب دادن اين غنچه ديدني است

 

چشمان تير محو سيپيدي حنجرش

رحمی کند خدا به دل خون مادرش

 

ای وای التهاب سه شعبه چه می کند؟

با اين گلو شتاب سه شعبه چه مي کند؟

 

تيري که روي دست پدر کرد پرپرش

حالا دخيل بسته به رگهاي حنجرش

 

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است

حالا امام خسته اسير دو راهي است

 

اين گونه عاقبت پسر از دست مي رود

بيرون کشد سه شعبه سر از دست مي رود

 

«يک گام رو به پيش و يکي رو به پس رود

حالا مردد است به سوي چه کس رود»

 

دیده میان قلب حرم اضطراب را

ديده کنار خيمه غروب رباب را

 

ديدند پشت خيمه پدر قبر مي‌کند

قبري براي اين دل بي صبر مي‌کند

 

اما چگونه خاک بريزد بر این گلو

بر چشمهاي بي رمق و نيمه باز او

 

بهتر که پشت خيمه اي آرام خفته است

بهتر که راز جسم نحيفش نهفته است

 

بر ساحت تنش که جسارت نمي شود

اعضاش عصر واقعه غارت نمي شود

 

ديگر به شام شوم تماشا نمي‌رود

ديگر سرش به نيزه‌ي اعدا نمي‌رود

 

تا شام و کوفه همسفر آفتاب نيست

بر نيزه ها مقابل چشم رباب نيست

 

اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است

شاعر هنوز هم به سر اين دو راهي است

 

گفتند که نيامده دشمن به سوي او

سر نيزه اي نبوده پی جستجوي او

 

اما چه کرد کینه‌ي این قوم با تنش

شد سینه‌ي شکسته‌ي ارباب مدفنش *

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* در باب محـل دفـن پیکر مطـهر حضـرت علی اصغـر عليه السلام در مقاتـل اختلاف نظر وجود دارد.

اما با توجه به شواهد و قرائنی که وجود دارد و همین طور با تکیه به نظر علما در دوران مختلف

تاریخی قول ذکر شده بر سایر اقوال رجحان دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:44  توسط وحيده افضلي  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:35  توسط وحيده افضلي  | 
سائیده شد لبان تو اینگونه چوب را

برهم نمی کشند ـ شمال و جنوب را ...

دیدند قرمز متمایل به عشق بود ـ

خونین ترش نخواه و ببخش این غروب را

آب فرات در کف خود ته نشین شده است

پس خوب شد که لب نزدی این رسوب را

واجب نبود آمدنت لطف کرده ای

برداشته اند از همه حکم وجوب را

آبی نمانده است که خاموششان کنم

آتش زدی لبان خودت این دو چوب را

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 17:22  توسط وحيده افضلي  | 

اي تير، خطا كن! هدفت قلب رباب است

يا حنجرة سوختة تشنة‌ آب است؟

كوتاه بيا تير سه شعبه، كمي آرام

هوهو نكن اين شاپرك تب‌زده خواب است

او آب طلب كرده فقط، چيز زيادي است؟

گيرم كه ندادند ولي اين چه جواب است؟

رنگش كه پريده، دو لبش مثل دو چوب است

نه، تير! تونه، چارة كارش فقط آب است

اين طفل گناهي كه نكرده كمي انصاف

اينجاست،‌ ببينيد كه حالش چه خراب است

اين مرثيه را ختم كنيد آي جماعت!

يك جرعه نه، يك قطره دهيدش كه ثواب است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 16:33  توسط وحيده افضلي  | 

هر چند کلاس درس او یک واحه ست

راهی که به آنجا نرسد بی راهه ست

پیران همه طفل مکتب او هستند

این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 1:12  توسط وحيده افضلي  | 

هر تپش

لای لای عاشقانه ای میان خون و اخگر است

  قلب تیرخورده ام

                      گاهواره ی علی ِ اصغر است...


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 17:44  توسط وحيده افضلي  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 17:39  توسط وحيده افضلي  | 
دريايي برسردست
خلاصه درقنداقه اي خونين
چشم در چشم کوير دوختي
آنک
آخرين فرياد روشنت
درهجوم سه گانه شب
به سکوت نشست...
بي شمشير وسنان
حتي
بي ناخن و دندان
زخمي به خصم زد اين آخرين سربازت
که مرهمي اش نخواهد بود
تا قيام قيامت ...
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 12:56  توسط وحيده افضلي  |